<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>.. هر کجا هستم باشم آسمان مال من است ..</title>
<link>http://jooje.blogfa.com/</link>
<description>یادداشتهای روزانه من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 11:51:51 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://jooje.blogfa.com/post-813.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;این میل وحشتناک به داشتن یه بچه به شدت داره روزهام و مختل میکنه. به حدی این میل تو وجودم زیاد شده که همه فکر ها و تصمیم هام و داره تحت تاثیر خودش قرار میده. شاید تا حالا هیچوقت اینهمه یه موجود کوچولو رو نمیخواستم. میدونم بودن با مورچه بی تاثیر نیست. این بچه به حدی دوست داشتنیه که الان نبودش داره آزارم میده. شایدم دنبال یه عشق ناب میگردم که جایگزین جان کنم. و اون فقط میتونه یه کودک کوچیک باشه که باانگشتهای کوچیکش انگشتم و بگیره و برای همیشه من و عاشق خودش کنه. شاید نی نیه خواهرم بتونه همین عشق و توم به وجود بیاره. نمیدونم گیجم. و مثل آدمهای حیرون دارم دنبال یه چیزی میگردم که بهش عشق بورزم. اصلا زندگیه من بدون عشق ورزیدن معنی و مفهومی نداره.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;توی چند روز گذشته که برگشتم خونه دارم همش با خودم گذشته رو مرور میکنم. احساس گناه میکنم. خیلی اشتباه های زیادی داشتم که خودم و به خاطرش به شدت سرزنش میکنم. خیلی کارها میتونستم بکنم که نکردم. شاید برگشتن این آدم آشنا به زندگیم و شنیدن درد و دلهاش من و وادار کرد که این روزهای گذشته رو یه مروری بکنم. از اینکه کسی تا این حد ازم دلگیره دارم آزار میبینم و برای بهتر شدن و ترمیمش هیچ کاری از دستم بر نمیاد. از اینکه من و به چشم یه زن خودخواه میبینه خیلی کلافم. تو ذهن خودم من اصلا آدم خودخواهی نیستم. اما وقتی موشکافی میکنم میبینم در مورد اون خیلی بودم. خیلی زیاد. همیشه مغرور و خودخواهانه برخورد کردم. حق داره که نتونه من و ببخشه. دوست ندارم کسی ازم ناراحت باشه. البته باید بگم آدمهایی که برام مهمن. شاید اینم یه جور خودخواهیه. نمیدونم. بارها و بارها از اینکه دلش و شکستم ازش عذر خواستم. اما خوب عذر خواهی هیج فایده ای نداره. مثل این میمونه که جان الان بخواد از من عذر بخواد و توقع داشته باشه که من همه اون دردها رو فراموش کنم. دوست دارم کاری کنم که همه چی تو ذهنش صاف و آروم شه. اما نمیدونم چه کار باید بکنم. از این راه دور و با اینهمه خشمی که تو وجودش ساختم!؟!!!!!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 11:51:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jooje&amp;postid=813</comments>
<dc:creator>jooje</dc:creator>
<guid>http://jooje.blogfa.com/post-813.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://jooje.blogfa.com/post-812.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;این روزا هر چی حس و حال عجیبه آمده سراغم. نمیدونم سرحالم. شادم. نیستم. فکر کنم که هنوز نصفم و تو سفر جا گذاشتم و کامل برنگشتم. برای دوستام دلتنگم. برای اون سه هفته زندگیه پر از هیجان. زندگیه کوچیک و آرومم دوست دارم. اما از وقتی که برگشتم حس میکنم که این یه جا موندن داره من و داغون میکنه. من همیشه آدم حرکت بودم. همیشه دلم میخواسته پر از ماجراباشم. پر از هیاهو و هیجان. این سکون طولانی مدت تو زندگیم باعث شد که اینهمه افسرده بشم. از وقتی برگشتم به فکر کارهای جدید افتادم. من اگر یه دوره اینجا بگذرونم با مدرکی که قبلا داشتم میتونم توی کالج برای دانشجو های خارجی درس بدم. این پیشنهاد استاد خودم بود وقتی دورم تموم شد. اما اون موقع حوصله نداشتم. از وقتی از مالزی برگشتم دیدم که اونجا چقدر به معلم زبان برای دانشجوهای خارجی احتیاج دارن و چقدر به معلمی که از انگلیس بیاد بیشتر پول میدن! حقوقی که برای یه معلم از انگلیس داده میشه ده برابره کسیه که توی خود مالزی زندگی کنه! این یه کم بی انصافیه. اما فکر کردم میتونم از این بی انصافی یه کم استفاده کنم. یا حتی کشورهای دیگه. اما به خاطر داشتن اونهمه آشنا و دوست و هوای گرمش ترجیح میدم اونجا باشم. دارم از فردا همه تلاشم و میذارم که ته و توی این ماجرا رو در بیارم و ببینم چقدر این دوره طول میکشه. ایده ال ترین شرایط برام اینه که بتونم فقط سالی یک ترم اونجا باشم. این ایده اله. کلا از کار کردن کنار ادمهای شرقی به شدت لذت میبرم. درس دادن به بچه های شرقی هم به مراتب دوست داشتنی تر از بچه های اروپاییه. اون وحشی گری ها و خشونتها توشون اصلا نیست. این یه تصمیم خیلی بزرگ توی زندگیمه. وبه شدت داره من و درگیر خودش میکنه و با همه وجود میخوام که این کار و بکنم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;توی سن سی و دو سالگی به این نتیجه رسیدم که همه درسهایی که تا حالا خوندم نمیتونه برام یه زندگیه موفق و مهیجی درست کنه. باز مجبورم که برگردم سر کلاس و مدرسه. بازم باید درس بخونم. من تقریبا همه عمرم و مشغول درس خوندن بودم. نه اینکه فکر کنین خیلی هم درس خون بودما. اما همیشه مشغول به یاد گرفتن یه چیز تازه ای بودم. دارم به این  نتیجه میرسم که نکنه من فقط درس خوندنش و دوست دارم و وقتی به مرحله عمل میرسه دیگه از اون رشته ها خوشم نمیاد؟!؟! امیدوارم که اینجوری نباشه. بلاخره حتما یه راهی برای منم هست که بتونم باهاش پیشرفت کنم و خودم و از این رکود در بیارم. حتما راهی هست. شاید این سفر بهانه ای بود برای من تا این حس ها رو توی خودم دوباره زنده کنم. وقتی اینجوری میشم.. وقتی دلم چیزهای نو میخواد.. کارهای نو میخواد... تجربه های جدید میخواد میفهمم که خوبم. میفهمم که رها شدم و میتونم هر جا که میخوام برم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;امروز 7 ماه و دو روزه که بهانه قشنگ زندگیم و از دست دادم. با همه وجود میخوام که خوب باشم. میخوام که بهانه های جدیدی برای زندگیم درست کنم. و جان رو مثل یه عشق شیرین و بی نظیر که هرگز جایگزینی نخواهد داشت برای همیشه گوشه قلبم نگه دارم و هر از گاهی با یاد لحظه های قشنگمون اون طعم گس خوشبختی که داشتیم و دوباره برای خودم مزه مزه کنم. گلی قشنگترین حرف دنیا رو بهم زد و همه آرامش دنیا رو بهم داد. گفت عشقی که تو به جان داری فقط با یه بچه ممکنه جایگزین بشه. هیچ مردی دیگه نمیتونه من و اینهمه عاشق خودش کنه. اما یه بچه میتونه عشقی و تو دلم به وجود بیاره که من و پر از خوشبختی کنه. موجودی که از خودم باشه! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;حتما روزهای پر از هیجان و شیرینی در انتظار همه ماست...&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 10:41:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jooje&amp;postid=812</comments>
<dc:creator>jooje</dc:creator>
<guid>http://jooje.blogfa.com/post-812.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://jooje.blogfa.com/post-809.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مثل یه کوالای کوچیک چسبیده بودم بهش و دلم نمیخواست ولش کنم که بره. دلم میخواست برای همیشه همونجوری میموندم. دلم میخواست میذاشتمش توی چمدونم و با خودم میاوردمش. دلم میخواست همه چیز خوب پیش میرفت. دلم میخواست ما با هم به یه نتیجه نهایی میرسیدیم. اما ما دیگه بزرگ تر از این حرفهاییم. انگار جفتمون بزرگ شدیم. انگار به اندازه کافی اشتباه کردیم و دیگه حوصله ریسک نداریم. وای چقدر حرف زدن و بحث کردن با این آدم راحت بود. چقدر راحت میتونستم براش از همه چیز بگم. چقدر راحت میتونستم حتی بهش بگم که از چه رفتارهاییش اصلا خوشم نمیاد. چقدر موجود راحتی بود. چقدر راحت بودم. چقدر خودم بودم. چقدر توی سه هفته گذشته اصلا به خونم و آدمهای اینجا فکر نکردم. چقدر خوب بود که توی خیابونها با اضطراب ماشینها رو نگاه نمیکردم. چقدر راحت و آروم بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قصه ما برمیگرده به ۱۶ سال پیش! اولین باری که دیدمش یه دختر بچه ۱۶ ساله بودم. برام به شدت جذاب بود. برام به شدت خنده هاش و نگاهاش جذاب بود. به راحتی عاشقش شدم. شد اولین عشق نوجوونیم. اما مثل همه عشق های اون سن خیلی زود خراب شد و از هم جدا شدیم. سالها بعدش همدیگر و توی دانشگاه پیدا کردیم. اون یه نویسنده شده بود و منم یه دانشجو با یه کله پر از هیجان. به شدت سعی کرد به هم باز نزدیک بشیم اما من دلم اتفاقهای تازه میخواست. من دلم آدمهای تازه میخواست. دلم تجربه های جدید میخواست. باز دور شدیم. من ازدواج کردم. و بعد از چند سال باز پیداش کردم. ازدواج کرده بود. به شدت ناراضی بود. با وجودیکه از ازدواجم به شدت ناراحت بودم اما باز نتونستم بهش نزدیک بشم. تا اینکه من جدا شدم و اون هم همسرش و از دست داد. باز خواست با هم باشیم. من عاشق جان بودم. حتی نتونستم بهش فکر کنم. اصلا سالها بود که ندیده بودمش. چه جوری میتونستم که بفهمم دوسش دارم یا نه؟! از اون حس های ترسناک بود. باز ازش دور شدم. اما همیشه دوستم بود. همیشه مثل یه سایه تو زندگیم بود. همیشه کمکم میکرد. همیشه گوش شنوام بودم. من از جانی جدا شدم. و اون اولین کسی بود که خواست بهم پناه بده. خواست بیاد پیشم. خواست برم پیشش و از این محیط دور بشم. اما من نمیتونسم به کسی جز جان فکر کنم. باز از خودم روندمش. اصلا یادم رفته بودم که روزی عاشقش بودم. تا اینکه من رفتم مالزی. و فهمیدم که اون هم رفته اونجا. تا لحظه ای که توی فرودگاه غافلگیرم کرد و از شدت هیجان نزدیک بود سکته کنم. توی یه لحظه همه اون حسی که بهش یه روزی داشتم زنده شد. برام بودن کنارش به حدی راحت بود که انگار این آدم سالهاست کنارم داره زندگی میکنه. انقدر آشنا بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی این سه هفته همه چی آروم بود. همه چی نرم و مهربون بود. همه حس ها و حرف ها قشنگ و واقعی و راحت بود. به راحتی میتونستم باهاش حرف بزنم. به راحتی میتونستم کنارش بشینم و ساعتها درباره یه اختلاف نظر بحث کنم. اما ما دو تا به شدت  زیاد درباره هم میدونیم. و این یک مشکله! گاهی فکر میکردم که محبتهاش توش یه خشمی وجود داره که من و نگران میکنه. انگار برای اون روزهایی که از خودم روندمش هرگز من و نبخشیده. و ازم به شدت عصبانیه. یه جور عشق پر از خشم بود. وقتی بهش گفتم گفت دقیقا همین حس و بهت دارم. ازت بیش از حد عصبانیم و بیش از حد من و شکستی. نمیتونم اونها رو فراموش کنم. خیلی سخته که دو تا آدم کنار هم باشن. حس خوبی داشته باشن. اما خیلی منطقی به آیندشون فکر کنن. و هر دو یک بار اشتباه بزرگی کرده باشن که از هر انتخابی وحشت داشته باشن. خیلی سخته. حالا یه بار دیگه باز مثل ۱۶ سالگیم دلم و پیشش جا گذاشتم و آمدم. دیگه مثل ۱۶ سالگیم عاشقش نیستم اما یه حس خوب و آشنایی بهش دارم که مثل مزه مزه کردن خاطره های قشنگ زندگی میمونه. به نوعی قشنگتر از عاشق شدنه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این بار زندگی توی کوالا لامپور رو خیلی واقعی تر تجربه کردم. چون این بار هتل نبودم. این بار تو یکی از خونه های همون شهر داشتم مثل یه شهروند زندگی میکردم. و فهمیدم که چقدر زندگی توی این شهر سخته. چقدر امکانات کمه. چقدر آدمها عجیبن. نه اینکه دوست داشتنی نباشن. برای من فوق العاده بود. اما تحمل بعضی رفتارا که برای دوستام عادی بود برای من به شدت سخت بود و من کلی عصبانی میکرد. من همش توی ذهنم نظم اینجا رو با اونجا مقایسه میکردم و هر روز بیشتر قدر شهر خودم و میدونستم. این عدم اطمینان توی قیمتها چه برای غذا چه برای تاکسی یا لباس... اینا آدم و کلافه میکنه و هر چی که میخری یه حسی همش همراه آدمه که یعنی سرم کلاه رفت؟ یعنی گرون خریدم؟ از این حس عدم اطمینان متنفرم. اما خوب اون زنده بودن شبهاش و با دنیا عوض نمیکنم. اونهمه آدم سر حال و شاد انقدر من و پر از انرژی میکرد که شبها به زور قرص میخوابیدم. دلم میخواست اصلا نخوابم و لحظه لحظم و لذت ببرم. با اینکه از اون گرمای مطلقش خسته شده بودم اما الان بدم نمیامد که هنوز اونجا بودم. به این نتیجه رسیدم که توی سفرهای طولانی واقعا باید توی هتل موند. تا بشه اون لحظه های خصوصی که هر کسی برای استراحتش احتیاج داره به راحتی  داشت. اینجوری احتمال خستگی کمتره. من دیگه از اینکه همش همراه دیگران بودم خسته شده بودم. و دوست داشتم حداقل شب توی تنهایی و آرامش خودم باشم. یا اگه دوست دارم زود یا دیر بخوابم بتونم اختیار دار خودم باشم. اما میتونم بگم که با همه مریضی هاش...با همه گرماش... با همه سختی ها و شلوغی هاش.... با راه دورش که له و لورده رفتم و برگشتم این بهترین مسافرت زندگیم بود. و از لحظه لحظش لذت بردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی از بهترین تیکه های مسافرتم همیشه راهشه! برخلاف خیلی آدمها که خیلی دوست دارن زود برسن من همیشه نصف کیف سفرم و توی راهش میبرم. یکی از کارهای مورد علاقم اینه که توی فرودگاه به خصوص توی ساعت ترانزیتی که باید منتظر باشم با آدمهای جور وا جور معاشرت میکنم. این دیگه یه عادت شده برام. انگار این سیگنال و به همه میفرستم چون آدمها خود به خود سراغم میان و باهام گپ میزنن. شاید چون زیاد تنها سفر کردم یا خود به خود آدمهای کنجکاو و به خودم جذب میکنم. به هر حال این بار هم چند تا آدم خیلی جالب و دیدم که یکیش یه خانم کشمیری بود. یه خانم مسلمون. با حجاب خیلی قشنگ و مرتب. یه خانم خیلی زیبا. وقتی نشست سر میزم شروع کرد از خودش گفتن. گفت که با دو تا پسرش و همسرش توی انگلیس زندگی میکنه. پرسیدم پسرهات اونجا انگلیسی بار نیامدن؟ این نگرانیه همیشگیه منه.. گفت نه. اصلا. ما یکی از کارهای مورد علاقمون اینه که روزی یک بار نمازمون و هر جهارتایی با هم بخونیم. و من عاشق وقتی هستم که پسر بزرگم پیش نماز میشه. انقدر با احساس درباره نماز خوندنش حرف زد که من چشمام پر از اشک شد. دلم خواست برم و کنارش نماز بخونم.  چقدر آدمهای این جنسی رو دوست دارم. آدمهای نرم و لطیف. آدمهایی که عاشق زندگیشون هستن. آدمهایی که با نگاهشون بهت یه دنیا آرامش میدن. حیف که باید میرفتم. شاید همه قشنگی این ارتباطها هم به همینه که کوتاه و جذاب و غریبه. باز موقع برگشتن روی یکی از صندلی های فرودگاه دوبی ولو شده بودم. یعنی در واقع از خستگی مثل مار پیچیده بودم دور خودم که یه آقایی با لهجه اصفهانی صدام کرد! یه آقای حدود ۵۰ سال. به شدت متشخص و شیرین زبون. انقدر جذب حرفهاش شده بودم و انقدر عقایدش برام جالب بود که دلم میخواست نره و باهام حرف بزنه. شاید فقط دو ساعت هم صحبتش بودم اما فکر نکنم هرگز از یاد ببرمش. عاشق آدمهایی هستم که میتونن مجابم کنن. آدمهایی که میتونن با زبون خودم باهام حرف بزنن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این سفر یه حس خاصی توش بود. من رهای رها بودم. برای اولین بار برای برگشتن به خونم بی تاب نبودم. دلم میخواست که هر جا که پیش میاد برم. دوست داشتم با همه آدمهایی که میبینم آشنا بشم و گپ بزنم. انگار یه تیکه ای از وجودم جشن گرفته بود. جشن این حس آزادیی که توی وجودم داشتم. خیلی حس نابیه. یه آرامش که هیچ وابستگیی همراهش نیست. در واقع آرامشی که از عدم وابستگی میاد..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; این پست تقریبا سه روز نوشتنش طول کشید!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 17:42:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jooje&amp;postid=809</comments>
<dc:creator>jooje</dc:creator>
<guid>http://jooje.blogfa.com/post-809.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://jooje.blogfa.com/post-807.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ترک این شهر با این همه ساختمونهای بلندش.... با این آدمهای صمیمش... با این هوای گرم و مرطوبش... با این خورشید بزرگش.... با این آدمهای آشناش برام سخته. امشب زیر یکی از همین بلندیهای غرق نورش نشستم و برای شاید آخرین بار خوب نگاش کردم. هر شب که زیرش نشستم بازم از دیدن اونهمه عظمت و اون معماریه بی نظیرش غرق لذت شدم. امشب حس کردم دلم برای همه چیز اینجا تنگ میشه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باید برای برگشتن به دنیای یک نفره خودم آماده بشم. نمیدونم چه جوری میخوام با تنهاییه خودم کنار بیام. کندن از مورچه برام از همه جداییها سخت تره.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 15:50:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jooje&amp;postid=807</comments>
<dc:creator>jooje</dc:creator>
<guid>http://jooje.blogfa.com/post-807.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://jooje.blogfa.com/post-806.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در طی چند شبانه روز گذشته من مشغول انجام مراسم گلاب به روتون بودم. یعنی به حدی این مسئله شکوفه زنی شدت داشت که احساس کردم ممکنه تیکه های معده و رودم هم بیاد بیرون. باور کردنی نیست که من فقط در طی ۲۴ ساعت گذشته ۴ کیلو وزن کردم که بیشترش مایعات بدنمه که میتونم بگم کامل از بدنم خارج شده. تازه بااینهمه وسواس و مراقبت و استفاده از هزار جور صابون آنتی باکتریال و مواظب بودن تو دستشویی های عمومی و غیره.... آنچنان مسمومی شدم که تو عمرم اینجوری نشده بودم. اونم نه یه بار... خلاصه که دیروز رو فقط خوابیدم و نوشابه و چایی خوردم. شب قبلش که اصل ماجرا بود من در یکی از دستشویی های KLCC مشغول تلاش برای بالا آوردن بودم که دیدم مامورش داره میزنه به در که دارن کل درهای ساختمون و میبندن و باید بیای بیرون!!! حالا تو اون هاگیر و واگیر فکر کردم اگه این جا هم قفل بشم دیگه واقعا شب قشنگی میشه. پریدم بیرون و دوستام سریع یه تاکسی گرفتن و تا به در منزل رسیدیم بنده شروع کردم به .....بلــــــــــــــه دیگه! خدا رو شکر که یه کیسه دستم بود. اما از شدت فشاری که به معدم میامد و دردش گریم گرفت و هی از بچه ها معذرت خواهی میکردم که شبشون و خراب کردم. اون مورچه هم با دهن باز و چشمای غمگین وایساده بود من و نگاه میکرد. خودشم حیوونی چند شب قبل دچار همین بدبختی شده بود. شبش آمده به من میگه: شاناژ دان(سانازجان) اگه خواستی بالا بیاری اصلا ناراحت نشو.اگرم ریخت روی زمین بازم ناراحت نشو. گریه نداره که. ما پاکش میکنیم. دلم میخواست براش بمیرم که اینهمه فهم و شعور داره تو این سن. پایان این قصه هم این بود که دیشب به دلیل بی جونی یک لیوان چایی داغ و که داشتم هم میزدم برگردوندم رو خودم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 02:27:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jooje&amp;postid=806</comments>
<dc:creator>jooje</dc:creator>
<guid>http://jooje.blogfa.com/post-806.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://jooje.blogfa.com/post-805.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این صبح هایی که با پریدن یه موجود کوچولو به تختم شروع میشه برام مثل یه رویای شیرین میمونه. وقتی میاد دم تخت من و با اون انگشتهای تپلش انگشتهای پای من و میگیره و یواشکی تکون میده تا بیدارم کنه میخوام همه دنیا رو بهش بدم اون لحظه. وقتی بعد از چند ساعت از بیرون برمیگردم و یه دفعه میپره بغلم میگه ســـانــــــــاز عــــــــــاشــــــــقتم همه عشق دنیا میاد تو قلبم. از این مورچه شیرین تر هم یعنی هست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عاشق لحظه لحظه این شهرم. صبح هاش یه قشنگی داره. ظهر هاش یه قشنگی. عاشق صبح های غبارآلودشم. یعد ریز ریز اون آفتاب تند ظهرش. بعد بارونهای یه دفعه ایه بی خبرش. بعد شبهای خنکش که خستگیه همه روز آدم و درمیبره. عاشق همه چراغهای روشن و نورانی بودن ساختمونهاش هستم. اصلا از این همه ارتفاع دلم یه جوری میشه. از بس که تو یه جای کوچولو و تخت زندگی کردم این همه ارتفاع برام شده مثل یه آرزو!!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آفتاب... عشق... ادمهای آشنا و مهربون... آیا بیشتر از این هم میشه خواست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 22:14:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jooje&amp;postid=805</comments>
<dc:creator>jooje</dc:creator>
<guid>http://jooje.blogfa.com/post-805.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://jooje.blogfa.com/post-802.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه چمدونهام و تحویل گرفتم. خسته و هلاک از اونهمه پرواز گیج گیج آمدم بیرون و منتظر آقایی بودم که قرار بود من و برداره. از اینکه مستقیم آمد طرفم و بهم گفت که شما ساناز هستین اصلا تعجب نکردم. با خوشحالی از اینکه حالا دیگه رسیدم و همه اون ۲۴ ساعت تموم شده کنارش راه آمدم و مشغول گپ زدن شدم. اون حجم وحشتناک گرمایی که تو یه ثانیه به صورتم خورد سر حالم آورد. داشتم از خوشی این گرما و آفتاب و اون فضای متفاوت مست میشدم که تلفنم زنگ زد. دوستی بود که ۱۶ سال ندیدمش. گفت تو اصلا شک نکردی که این آقای راننده تو رو چه جوری شناخت؟ یه دفعه از شدت هیجان و اضطراب شروع کردم به جیغ زدن. فهمیدم همون دور و برهاست. برگشتم درست پشت سرم داشت راه میامد. نمیدونم با چه هیجانی دویدم طرفش و محکم بغلش کردم. وااااااااااااااا ی خدای من باورم نمیشه که بعد از اینهمه سال اینجا ببینمش. انقدر هیجانم زیاد بود که احساس کردم ممکنه قلبم از جا دربیاد. از شدت خوشحالی تمام راه و تا خونه بدون وقفه حرف زدم. دستام میلرزید. هی نگاش میکردم و باور نمیکردم که کنارمه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این گرما... این فضا... این آدمها.... انقدر زندم کرده که دلم نمیخواد برگردم. شدم همون سانازی که مدتها دلم براش تنگ شده بود. صبح ها مورچه میاد توی رخت خوابم و میگه سلام سانازی. عزیزم. صبح به خیر. صبحی که اینجوری شروع شه قشنگ ترین روز دنیاست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای دیدن همه دوستهام اینجا دارم لحظه شماری میکنم. آرومم. پر از هیجان هستم اما هیجان همراه با آرامش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 22:55:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jooje&amp;postid=802</comments>
<dc:creator>jooje</dc:creator>
<guid>http://jooje.blogfa.com/post-802.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://jooje.blogfa.com/post-801.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;impact&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: x-large; &quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;impact&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: x-large; &quot;&gt;اینجا در آستانه فصلی سرد، بر مزار تمام خاطره هایم ایستاده ام&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;impact&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: x-large; &quot;&gt;بی آنکه بدانم لرزشی که در درونم احساس میکنم &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;impact&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: x-large; &quot;&gt;از سردی خاک توست یا هجوم سرد پاییز؟&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;impact&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: x-large; &quot;&gt;از تو میپرسم، آیا بدون تو هرگز بهار خواهد شد؟!&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;impact&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: x-large; &quot;&gt;آوایت را میشنوم که میگویی، این آئین زندگیست!&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; face=&quot;impact&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: x-large; &quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 09:44:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jooje&amp;postid=801</comments>
<dc:creator>jooje</dc:creator>
<guid>http://jooje.blogfa.com/post-801.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>6 ماه پیش این ساعت من اصلا نمیدونستم این اتفاقها قراره بیفته........</title>
<link>http://jooje.blogfa.com/post-799.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;تو چند روز گذشته یه موجود جدید و مهیج به زندگیم آمده. یه موجود عجیبی که موندم چه جوری باید اینهمه شور و هیجانش و جمع و جور کنم. نمیشه کنترلش کرد. انقدر سرکش و یاغیه که بیشتر باید براش مثل یه معلم باشم. میگن آدمها وقتی همدیگر و میبینن باید یه جرقه ای بینشون زده بشه... این جرقه تبدیل به آتشسوزی شده! تو تمام مدتی که پل تو زندگیم بود حتی یه بار هم همچین هیجانی توی دلم به وجود نیاورد. از بس که بلاتکلیف بود. اما این موجود جدید که من جوجه صداش میکنم به حدی من و آشفته کرده که شب و روز خودم و نمیفهمم. حسی که بهش دارم عشق نیست. یه حس عجیب و جالبیه که تا حالا تجربه نکرده بودم. از اون حس هایی که با خوندن هر تکستی که برام میفرسته ضربان قلبم میرسه به هزار! وقتی میخوام ببینمش هیچی نمیتونم بخورم. همه بدنم از شدت اضطراب میلرزه. و ذره ذره وجودم تشنه اینهمه هیجان بود. انگار خدا این جوجه رو برای من از بهشت فرستاد. این همه هیجان برای من حکم دارو رو داره. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;اما........&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;این جوجه از من چند سال کوچیکتره! و از اونجایی که برای این آدمهای متمدن با روان سالم این چیزها کاملا نرماله و از اونجایی که من یک ایرانی هستم و دائم توی مغزمون کردن که بده و زشته و غلطه و اله و بله من به هیچ عنوان نمیتونم این جوجه رو جدی بگیرم. اصلا از اسمی که براش گذاشتم کاملا معلومه که حیوونی رو هیچ جدی نمیگیرم. بهش میگم من آخه برای تو کسل کننده نیستم؟ میگه نه خیلی هم مهیجی. من اصلا فکرش و نمیکردم تو سی و دو سالت باشه. فکر کردم بیست و پنج سالته!!میگم من دارم ته این ماجرا رو میبینم. خوب نیست. نمیخوام بهم عادت کنی. میگه هیچی نگو. بهم یه فرصتی بده که خودم و بهت ثابت کنم. تو چرا من و جدی نمیگیری؟ منم برای خودم یه مردم! آخی جوجه.. این و که میگه دلم براش کباب میشه. براش توضیح دادم که توی اون جایی که من بزرگ شدم اینجوریه. این چیزها مثل اینجا عادی نیست. بعدم من همیشه با آدمهای خیلی بزرگتر ازخودم معاشرت کردم. برای همین برام یه ذره کنار آمدن با این موضوع سخته. شاید اگه جوونتر بودم اصلا مهم نبود. اما الان انگار بیشتر احساس مسئولیت میکنم. در قبال خودم. آیندم. وقتی اینها رو میگم احساس میکنم که از دنیای من خیلی فاصله داره. درک نمیکنه...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;این روزها خیلی فرق دارن. ماه ها بود که یادم رفته بود دوست داشته شدن چه جوری بود. یادم رفته بود که چه حس شیرینیه که یه نفر بهت فکر کنه. دوست داشته باشه. برای دیدنت خودش و به آب و آتیش بزنه. و وقتی میبینتت انقدر انرژیه مثبت بهت بده و انقدر پر از حس خوب بشی که دلت نخواد ازش جدا بشی. یادم رفته بود که چقدر حس خوبیه که یه دفعه یکی بهت زنگ بزنه و بگه که بهت فکر میکنه و دلش برات تنگ شده. اینها تو وجودم گم شده بود. اعتماد به نفسم و از دست داده بودم. وقتی جانی رفت، احساس کردم همه اعتماد به نفسم و با خودش برد. وقتی پل به زندگیم آمد از اون مود بیرون آمدم اما برای اعتماد به نفسم مثل سم بود. همش دلش میخواست من و کارهام و ناچیز جلوه بده تا خودش و کارهاش مهم به نظر بیان. شاید خیلی خدا دوسم داره که این جوجه به زندگیم امده. هر چقر کوتاه. هر چقدر عجیب. اما برای روحم حکم دارویی رو داره که هیچ معادلی نداره. بعد از جانی با هر کسی که آشنا شدم کاملا خودخواهانه بوده. یعنی همش به منافع خودم فکر کردم. فقط میخوام خوب بشم. همین! هر راهی رو امتحان کردم. دارو. مشاور. خواب. کار. آدمهای جدید. دیگه نمیدونم چه کار کنم. زمان داره بهم کمک میکنه. خیلی. اما یه چیز جالبی اینجا وجود داره که من تا حالا هرگز تجربش نکرده بودم. اونم اینه که امروز درست 6 ماهه که جانی رفته. 6 ماه پیش این ساعت من اصلا نمیدونستم این اتفاق قراره بیفته و منتظر دیدنش بودم. حالا بعد از 6 ماه احساسم ذره ای بهش تغییر نکرده. الان حس همون 6 ماه پیش همون ساعت و دارم. اگر همین الان برگرده من با همون هیجان و حسی که همیشه داشتم میتونم دوباره محکم بغلش کنم و ببوسمش. همونقدر عاشقشم. شاید بیشتر..... این عجیب نیست.... چرا این حس تموم نمیشه؟!؟ میترسم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 09:22:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jooje&amp;postid=799</comments>
<dc:creator>jooje</dc:creator>
<guid>http://jooje.blogfa.com/post-799.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://jooje.blogfa.com/post-797.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;وقتی روز اول هفته غیر ممکنها مصادف بشه با روزی که قراره 11 ساعت کار کنی، بعد همون روز درست بدترین مشتری بیاد سر کارت و هر چند ثانیه یک بار صدات کنه تا بهش نشون بدی که اون ماوس لعنتی رو چه جوری باید استفاده کنه، بعد از شدت دلدرد و کمر درد و سر درد بی حال بیفتی روی صندلی پشت میزت، دلت میخواد یه اتفاقی بیفته که بتونی حداقل یه لبخند بزنی. هی این روز پر درد و از بالا میری پایین، از پایین میای بالا میبینی هیچ خبری نیست. دلم میخواست روی مبل خونم بودم. نه توی تختم بودم. با کیسه آب گرمم. میتونستم لباس خواب راحتم و بپوشم و از شدت سر درد سرم و توی بالشهام فرو کنم. وای خدااااااا که زمان و امروز دارن دوبله حساب میکنن. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;خدایا دستت برای همه تعمتهات درد نکنه. اما خودت بشین خودت و قضاوت کن. این مردا یه دونه از این ادا بازی های مارو ندارن. اگر هم دارن بدون درد و خونریزیه. اما هر چیزی که برای ما طراحی کردی، پر از درد و ضعف و خونریزی و بیچارگیه. یعنی از ریشه ما رو این مدلی دیدی که لایق درد کشیدن و سختی کشیدنیم. حالا تو که آفریدی چرا اینهمه درد توی هر آفرینشت قاطی کردی؟ مثلا زایمان میتونست بدون درد باشه. هفته غیر ممکنها میتونست بدون درد باشه. تازه دردش هم که فقط درد خود واموندش نیست. سر درد داره. پا درد داره. اعصاب خراب داره. تپش قلب داره. گر گرفتن داره. لرز کردن داره. بی جونی. حتی موهای آدم هم نرمال نیست. ای خدا... چی بگم. ما رو که آفریدی و رفت پی کارش. حداقل توی ساخت این تازه واردا یه تجدید نظری بکن. همه چی که نباید با بدبختی همراه باشه. ما بلاخره نفهمیدیم تو خدای مهربونی و لطافتی یا خدای سختگیری و خشانت (ریشه ای از خشونت داره) ؟؟؟&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 21:05:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jooje&amp;postid=797</comments>
<dc:creator>jooje</dc:creator>
<guid>http://jooje.blogfa.com/post-797.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
