مثل یه کوالای کوچیک چسبیده بودم بهش و دلم نمیخواست ولش کنم که بره. دلم میخواست برای همیشه همونجوری میموندم. دلم میخواست میذاشتمش توی چمدونم و با خودم میاوردمش. دلم میخواست همه چیز خوب پیش میرفت. دلم میخواست ما با هم به یه نتیجه نهایی میرسیدیم. اما ما دیگه بزرگ تر از این حرفهاییم. انگار جفتمون بزرگ شدیم. انگار به اندازه کافی اشتباه کردیم و دیگه حوصله ریسک نداریم. وای چقدر حرف زدن و بحث کردن با این آدم راحت بود. چقدر راحت میتونستم براش از همه چیز بگم. چقدر راحت میتونستم حتی بهش بگم که از چه رفتارهاییش اصلا خوشم نمیاد. چقدر موجود راحتی بود. چقدر راحت بودم. چقدر خودم بودم. چقدر توی سه هفته گذشته اصلا به خونم و آدمهای اینجا فکر نکردم. چقدر خوب بود که توی خیابونها با اضطراب ماشینها رو نگاه نمیکردم. چقدر راحت و آروم بودم.
قصه ما برمیگرده به ۱۶ سال پیش! اولین باری که دیدمش یه دختر بچه ۱۶ ساله بودم. برام به شدت جذاب بود. برام به شدت خنده هاش و نگاهاش جذاب بود. به راحتی عاشقش شدم. شد اولین عشق نوجوونیم. اما مثل همه عشق های اون سن خیلی زود خراب شد و از هم جدا شدیم. سالها بعدش همدیگر و توی دانشگاه پیدا کردیم. اون یه نویسنده شده بود و منم یه دانشجو با یه کله پر از هیجان. به شدت سعی کرد به هم باز نزدیک بشیم اما من دلم اتفاقهای تازه میخواست. من دلم آدمهای تازه میخواست. دلم تجربه های جدید میخواست. باز دور شدیم. من ازدواج کردم. و بعد از چند سال باز پیداش کردم. ازدواج کرده بود. به شدت ناراضی بود. با وجودیکه از ازدواجم به شدت ناراحت بودم اما باز نتونستم بهش نزدیک بشم. تا اینکه من جدا شدم و اون هم همسرش و از دست داد. باز خواست با هم باشیم. من عاشق جان بودم. حتی نتونستم بهش فکر کنم. اصلا سالها بود که ندیده بودمش. چه جوری میتونستم که بفهمم دوسش دارم یا نه؟! از اون حس های ترسناک بود. باز ازش دور شدم. اما همیشه دوستم بود. همیشه مثل یه سایه تو زندگیم بود. همیشه کمکم میکرد. همیشه گوش شنوام بودم. من از جانی جدا شدم. و اون اولین کسی بود که خواست بهم پناه بده. خواست بیاد پیشم. خواست برم پیشش و از این محیط دور بشم. اما من نمیتونسم به کسی جز جان فکر کنم. باز از خودم روندمش. اصلا یادم رفته بودم که روزی عاشقش بودم. تا اینکه من رفتم مالزی. و فهمیدم که اون هم رفته اونجا. تا لحظه ای که توی فرودگاه غافلگیرم کرد و از شدت هیجان نزدیک بود سکته کنم. توی یه لحظه همه اون حسی که بهش یه روزی داشتم زنده شد. برام بودن کنارش به حدی راحت بود که انگار این آدم سالهاست کنارم داره زندگی میکنه. انقدر آشنا بود.
توی این سه هفته همه چی آروم بود. همه چی نرم و مهربون بود. همه حس ها و حرف ها قشنگ و واقعی و راحت بود. به راحتی میتونستم باهاش حرف بزنم. به راحتی میتونستم کنارش بشینم و ساعتها درباره یه اختلاف نظر بحث کنم. اما ما دو تا به شدت زیاد درباره هم میدونیم. و این یک مشکله! گاهی فکر میکردم که محبتهاش توش یه خشمی وجود داره که من و نگران میکنه. انگار برای اون روزهایی که از خودم روندمش هرگز من و نبخشیده. و ازم به شدت عصبانیه. یه جور عشق پر از خشم بود. وقتی بهش گفتم گفت دقیقا همین حس و بهت دارم. ازت بیش از حد عصبانیم و بیش از حد من و شکستی. نمیتونم اونها رو فراموش کنم. خیلی سخته که دو تا آدم کنار هم باشن. حس خوبی داشته باشن. اما خیلی منطقی به آیندشون فکر کنن. و هر دو یک بار اشتباه بزرگی کرده باشن که از هر انتخابی وحشت داشته باشن. خیلی سخته. حالا یه بار دیگه باز مثل ۱۶ سالگیم دلم و پیشش جا گذاشتم و آمدم. دیگه مثل ۱۶ سالگیم عاشقش نیستم اما یه حس خوب و آشنایی بهش دارم که مثل مزه مزه کردن خاطره های قشنگ زندگی میمونه. به نوعی قشنگتر از عاشق شدنه.
این بار زندگی توی کوالا لامپور رو خیلی واقعی تر تجربه کردم. چون این بار هتل نبودم. این بار تو یکی از خونه های همون شهر داشتم مثل یه شهروند زندگی میکردم. و فهمیدم که چقدر زندگی توی این شهر سخته. چقدر امکانات کمه. چقدر آدمها عجیبن. نه اینکه دوست داشتنی نباشن. برای من فوق العاده بود. اما تحمل بعضی رفتارا که برای دوستام عادی بود برای من به شدت سخت بود و من کلی عصبانی میکرد. من همش توی ذهنم نظم اینجا رو با اونجا مقایسه میکردم و هر روز بیشتر قدر شهر خودم و میدونستم. این عدم اطمینان توی قیمتها چه برای غذا چه برای تاکسی یا لباس... اینا آدم و کلافه میکنه و هر چی که میخری یه حسی همش همراه آدمه که یعنی سرم کلاه رفت؟ یعنی گرون خریدم؟ از این حس عدم اطمینان متنفرم. اما خوب اون زنده بودن شبهاش و با دنیا عوض نمیکنم. اونهمه آدم سر حال و شاد انقدر من و پر از انرژی میکرد که شبها به زور قرص میخوابیدم. دلم میخواست اصلا نخوابم و لحظه لحظم و لذت ببرم. با اینکه از اون گرمای مطلقش خسته شده بودم اما الان بدم نمیامد که هنوز اونجا بودم. به این نتیجه رسیدم که توی سفرهای طولانی واقعا باید توی هتل موند. تا بشه اون لحظه های خصوصی که هر کسی برای استراحتش احتیاج داره به راحتی داشت. اینجوری احتمال خستگی کمتره. من دیگه از اینکه همش همراه دیگران بودم خسته شده بودم. و دوست داشتم حداقل شب توی تنهایی و آرامش خودم باشم. یا اگه دوست دارم زود یا دیر بخوابم بتونم اختیار دار خودم باشم. اما میتونم بگم که با همه مریضی هاش...با همه گرماش... با همه سختی ها و شلوغی هاش.... با راه دورش که له و لورده رفتم و برگشتم این بهترین مسافرت زندگیم بود. و از لحظه لحظش لذت بردم.
یکی از بهترین تیکه های مسافرتم همیشه راهشه! برخلاف خیلی آدمها که خیلی دوست دارن زود برسن من همیشه نصف کیف سفرم و توی راهش میبرم. یکی از کارهای مورد علاقم اینه که توی فرودگاه به خصوص توی ساعت ترانزیتی که باید منتظر باشم با آدمهای جور وا جور معاشرت میکنم. این دیگه یه عادت شده برام. انگار این سیگنال و به همه میفرستم چون آدمها خود به خود سراغم میان و باهام گپ میزنن. شاید چون زیاد تنها سفر کردم یا خود به خود آدمهای کنجکاو و به خودم جذب میکنم. به هر حال این بار هم چند تا آدم خیلی جالب و دیدم که یکیش یه خانم کشمیری بود. یه خانم مسلمون. با حجاب خیلی قشنگ و مرتب. یه خانم خیلی زیبا. وقتی نشست سر میزم شروع کرد از خودش گفتن. گفت که با دو تا پسرش و همسرش توی انگلیس زندگی میکنه. پرسیدم پسرهات اونجا انگلیسی بار نیامدن؟ این نگرانیه همیشگیه منه.. گفت نه. اصلا. ما یکی از کارهای مورد علاقمون اینه که روزی یک بار نمازمون و هر جهارتایی با هم بخونیم. و من عاشق وقتی هستم که پسر بزرگم پیش نماز میشه. انقدر با احساس درباره نماز خوندنش حرف زد که من چشمام پر از اشک شد. دلم خواست برم و کنارش نماز بخونم. چقدر آدمهای این جنسی رو دوست دارم. آدمهای نرم و لطیف. آدمهایی که عاشق زندگیشون هستن. آدمهایی که با نگاهشون بهت یه دنیا آرامش میدن. حیف که باید میرفتم. شاید همه قشنگی این ارتباطها هم به همینه که کوتاه و جذاب و غریبه. باز موقع برگشتن روی یکی از صندلی های فرودگاه دوبی ولو شده بودم. یعنی در واقع از خستگی مثل مار پیچیده بودم دور خودم که یه آقایی با لهجه اصفهانی صدام کرد! یه آقای حدود ۵۰ سال. به شدت متشخص و شیرین زبون. انقدر جذب حرفهاش شده بودم و انقدر عقایدش برام جالب بود که دلم میخواست نره و باهام حرف بزنه. شاید فقط دو ساعت هم صحبتش بودم اما فکر نکنم هرگز از یاد ببرمش. عاشق آدمهایی هستم که میتونن مجابم کنن. آدمهایی که میتونن با زبون خودم باهام حرف بزنن.
این سفر یه حس خاصی توش بود. من رهای رها بودم. برای اولین بار برای برگشتن به خونم بی تاب نبودم. دلم میخواست که هر جا که پیش میاد برم. دوست داشتم با همه آدمهایی که میبینم آشنا بشم و گپ بزنم. انگار یه تیکه ای از وجودم جشن گرفته بود. جشن این حس آزادیی که توی وجودم داشتم. خیلی حس نابیه. یه آرامش که هیچ وابستگیی همراهش نیست. در واقع آرامشی که از عدم وابستگی میاد..
این پست تقریبا سه روز نوشتنش طول کشید!!!
