دارم تو پیاده رو راه میرم و موزیک گوش میدم. یه دفعه ماشینش جلوم سبز میشه. با یه لبخند شیطنت آمیزی میگه صبح به خیر خانم... کجا؟ میگم صبح به خیر آقا.تو کجا؟ میگه دارم میرم سر کار. ببخش که وقت نمیکنم برسونمت. میگم نه بابا این چه حرفیه. هوای به این خوبی. دوست دارم راه برم. خداحافظی میکنیم و میره. ۱ ساعت بعد زنگ میزنه سر کارم و میگه من و میبینی؟ میگم کوشی؟ میگه دارم میرم ماشینم و پارک کنم و بیام که یه چایی مهمونم کنی. میگم بفرمایین. میاد تو و آنچنان محکم بغلم میکنه که متعجب میشم. بعد یاد دیروز میفتم. یاد پریروز. یاد اینکه جانی حسودیش شده. یاد اینکه این کاراش به این خاطره. دلم براش آب شد. چند روزه که یه دفعه ناگهانی سوالهای بی ربط میکنه. که مثلا این مهمونتون چقدر میمونه؟ یا یه دفعه میپرسه این مهمونتون خونه تو میمونه یا مامان و بابات؟ بعد من هی توضیح میدم که این آقا دوست خانوادگی ماست. چرا انقدر خودت و نگران کردی؟ میگه برای اینکه تو همیشه به من میگی من خیلی شبیه اونم. و اونم سنش تو مایه های منه. و من فکر میکنم اون با تو خیلی راحت تره چون ایرانیه و تو قطعا باهاش راحت تری. میگم کی شده حس کنی که من با تو راحت نبودم؟ من اصلا گاهی یادم میره که تو ایرانی نیستی. انقدر خودت و بیخودی نگران نکن. تازه میتونی ببینیش اگه دوست داری..داد میزنه میگه نهههههههههههه اصلا. من اصلا ازش خوشم نمیاد!!! میگه اصلا میدونی چیه من حسودیم شده... همین! اصلا هم نمیخوام دربارش یک کلمه بشنوم.
حالا این چند روز من هر چی میخوام بگم باید اول مزه مزش کنم بعد بگم. تا چاقالوی مهربون ناراحت نشه. اینجور حسودی کردنها خیلی شیرینه. و به آدم تو رابطه اعتماد به نفس میده. نه اینکه من روانی باشم و بخوام اذیتش کنم. برعکس من همیشه انقدر مطمئنش میکنم که برای خودم بده. اما گاهی که به اتفاقهای اینجوری میفته و سر و کله کسی پیدا میشه که جانی احساس خطر میکنه عکس العملهاش خیلی به دلم میشینه و دوست داشتنیه. فکر میکنم هر خانمی یا هر آقایی از یه ذره حسودیه منطقی خوشش میاد نه؟
دلم برای کوالا لامپور تنگ شده. خیلی عجیبه انقدر که الان دلم میخواد برم اونجا دلم نمیخواد برم ایران. یه آرامشی بهم میده این شهر شلوغ و پر هیاهو. جانی میگه دیگه وقتشه ها..نمیخوای بری؟ میگم چرا به خدا آرزومه. آرزوم بود که با هم میرفتیم اما واقعا پول ندارم. ![]()
این سریال م*رگ ت*ردیجی ۱ رویا رو میبینین؟ ااااااااااااااای خدا.. من از این آدمها دیدما... دیدم که چه جوری با شل بودن و بی اراده بودن همه خوشبختیه خودشون و قلمبه میریزن دور.من آرزوم بود تو همچین خانواده ای زندگی کنم. همیشه دوست داشتم عروس یه خانواده مومن بشم و برعکس عروس ولنگار ترین و بی دروپیکر ترین خانواده روی زمین شدم!!! اما این سریال من و درب و داغون کرده. از همه چیش خوشم میاد. از فیلمبرداری محشرش. از باهوشیه این کارگردان. از خلق کردن این صحنه های پر از احساس. دوست دارم وقتی میبینم میدونه نمیتونه یه صحنه رو خیلی واقعی به وجود بیاره از مغزش استفاده میکنه و بیننده رو احمق و کوچیک فرض نمیکنه. دلم میخواد دستش و ببوسم. مثلا وقتی قراره اون نی نی کوچولو شیر بخوره و گریه کنه و دوربین پشت در اتاق میمونه. اونوقت دیگه بقیه صحنه رو میسپره به دست بیننده و ذهنش تا خودش بهترین و تو ذهنش بسازه. نه اینکه یه عروسک پلاستیکی بده دست مارال و تمام حس فیلم و از بین ببره. اون فیلمبرداری معرکش. حرف نداره. بعد از مدتها و سالها یه سریال دیدم که بهش فکر میکنم. احساس میکنم در حین ساختش کلی روش کار شده و بهش فکر شده. به همه چیش. و از همه مهمتر به شعور بیننده احترام گذاشته شده.
آدمها دو دستن. یک عده وقتی بهشون احتیاج داری هیچوقت نیستن. یه عده دیگه بدون اینکه بفهمی کی و از کجا میان و بی صدا و بی توقع بار بزرگی و از روی دوشت برمیدارن. آرزو میکنم که زندگی هامون پر بشه از آدمهای دسته دوم و خالی شه از آدمهایی که همیشه نیستن.
وقتی آدم عاشق میشه٬ هوای ابری و آفتابی هر دوش قشنگه. تابستون و زمستون هر دوش قشنگه. خواب و بیداری هر دوش قشنگه. داشتن و نداشتن هر دوش قشنگه. فقط تنها چیزی که قشنگ نیست نبودن توست که اونوقت همه چیز زشت و غیر قابل تحمل میشه. همیشه باش. تا من همیشه همینقدر عاشقت باشم. تا عاشق زندگی باشم. تا همه چیز قشنگ باشه.
