تبليغاتX
.. هر کجا هستم باشم آسمان مال من است ..

.. هر کجا هستم باشم آسمان مال من است ..

یادداشتهای روزانه من

دارم تو پیاده رو راه میرم و موزیک گوش میدم. یه دفعه ماشینش جلوم سبز میشه. با یه لبخند شیطنت آمیزی میگه صبح به خیر خانم... کجا؟ میگم صبح به خیر آقا.تو کجا؟ میگه دارم میرم سر کار. ببخش که وقت نمیکنم برسونمت. میگم نه بابا این چه حرفیه. هوای به این خوبی. دوست دارم راه برم. خداحافظی میکنیم و میره. ۱ ساعت بعد زنگ میزنه سر کارم و میگه من و میبینی؟ میگم کوشی؟ میگه دارم میرم ماشینم و پارک کنم و بیام که یه چایی مهمونم کنی. میگم بفرمایین. میاد تو و آنچنان محکم بغلم میکنه که متعجب میشم. بعد یاد دیروز میفتم. یاد پریروز. یاد اینکه جانی حسودیش شده. یاد اینکه این کاراش به این خاطره. دلم براش آب شد. چند روزه که یه دفعه ناگهانی سوالهای بی ربط میکنه. که مثلا این مهمونتون چقدر میمونه؟ یا یه دفعه میپرسه این مهمونتون خونه تو میمونه یا مامان و بابات؟ بعد من هی توضیح میدم که این آقا دوست خانوادگی ماست. چرا انقدر خودت و نگران کردی؟ میگه برای اینکه تو همیشه به من میگی من خیلی شبیه اونم. و اونم سنش تو مایه های منه. و من فکر میکنم اون با تو خیلی راحت تره چون ایرانیه و تو قطعا باهاش راحت تری. میگم کی شده حس کنی که من با تو راحت نبودم؟ من اصلا گاهی یادم میره که تو ایرانی نیستی. انقدر خودت و بیخودی نگران نکن. تازه میتونی ببینیش اگه دوست داری..داد میزنه میگه نهههههههههههه اصلا. من اصلا ازش خوشم نمیاد!!! میگه اصلا میدونی چیه من حسودیم شده... همین! اصلا هم نمیخوام دربارش یک کلمه بشنوم.

حالا این چند روز من هر چی میخوام بگم باید اول مزه مزش کنم بعد بگم. تا چاقالوی مهربون ناراحت نشه. اینجور حسودی کردنها خیلی شیرینه. و به آدم تو رابطه اعتماد به نفس میده. نه اینکه من روانی باشم و بخوام اذیتش کنم. برعکس من همیشه انقدر مطمئنش میکنم که برای خودم بده. اما گاهی که به اتفاقهای اینجوری میفته و سر و کله کسی پیدا میشه که جانی احساس خطر میکنه عکس العملهاش خیلی به دلم میشینه و دوست داشتنیه. فکر میکنم هر خانمی یا هر آقایی از یه ذره حسودیه منطقی خوشش میاد نه؟

دلم برای کوالا لامپور تنگ شده. خیلی عجیبه انقدر که الان دلم میخواد برم اونجا دلم نمیخواد برم ایران. یه آرامشی بهم میده این شهر شلوغ و پر هیاهو. جانی میگه دیگه وقتشه ها..نمیخوای بری؟ میگم چرا به خدا آرزومه. آرزوم بود که با هم میرفتیم اما واقعا پول ندارم.

این سریال م*رگ ت*ردیجی ۱ رویا رو میبینین؟ ااااااااااااااای خدا.. من از این آدمها دیدما... دیدم که چه جوری با شل بودن و بی اراده بودن همه خوشبختیه خودشون و قلمبه میریزن دور.من آرزوم بود تو همچین خانواده ای زندگی کنم. همیشه دوست داشتم عروس یه خانواده مومن بشم و برعکس عروس ولنگار ترین و بی دروپیکر ترین خانواده روی زمین شدم!!! اما این سریال من و درب و داغون کرده. از همه چیش خوشم میاد. از فیلمبرداری محشرش. از باهوشیه این کارگردان. از خلق کردن این صحنه های پر از احساس. دوست دارم وقتی میبینم میدونه نمیتونه یه صحنه رو خیلی واقعی به وجود بیاره از مغزش استفاده میکنه و بیننده رو احمق و کوچیک فرض نمیکنه. دلم میخواد دستش و ببوسم. مثلا وقتی قراره اون نی نی کوچولو شیر بخوره و گریه کنه و دوربین پشت در اتاق میمونه. اونوقت دیگه بقیه صحنه رو میسپره به دست بیننده و ذهنش تا خودش بهترین و تو ذهنش بسازه. نه اینکه یه عروسک پلاستیکی بده دست مارال و تمام حس فیلم و از بین ببره. اون فیلمبرداری معرکش. حرف نداره. بعد از مدتها و سالها یه سریال دیدم که بهش فکر میکنم. احساس میکنم در حین ساختش کلی روش کار شده و بهش فکر شده. به همه چیش. و از همه مهمتر به شعور بیننده احترام گذاشته شده.

آدمها دو دستن. یک عده وقتی بهشون احتیاج داری هیچوقت نیستن. یه عده دیگه بدون اینکه بفهمی کی و از کجا میان و بی صدا و بی توقع بار بزرگی و از روی دوشت برمیدارن. آرزو میکنم که زندگی هامون پر بشه از آدمهای دسته دوم و خالی شه از آدمهایی که همیشه نیستن.

وقتی آدم عاشق میشه٬ هوای ابری و آفتابی هر دوش قشنگه. تابستون و زمستون هر دوش قشنگه. خواب و بیداری هر دوش قشنگه. داشتن و نداشتن هر دوش قشنگه. فقط تنها چیزی که قشنگ نیست نبودن توست که اونوقت همه چیز زشت و غیر قابل تحمل میشه. همیشه باش. تا من همیشه همینقدر عاشقت باشم. تا عاشق زندگی باشم. تا همه چیز قشنگ باشه.

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 14:59  | 

نرمی شنهای زیر پام همه وجودم و پر از آرامش میکنه. سعی میکنم تا پام و محکم روی ماسه ها فشار بدم تا گودی کف پام هم شنهای نرم و حس کنن. میرم جلوتر و جلوتر تا موجها بیان و بخورن به پاهام. آیا واقعا توی طبیعت صدایی قشنگ تر از موجهای آروم هست وقتی که به ساحل میرسن؟ همه وجودم گوش میشه و حتی صدای ترکیدن حبابهای ریز روی موج رو هم میشنوم. صورتم و میگیرم بالاتر تا این نسیم گرم و عاشقانه مستم کنه. بوی نم توی هوا برم میگردونه به سالهای قبل. به اونهمه خاطره قشنگ. چشمام و میبندم و سعی میکنم تصاویر جاهایی رو که دوست دارم جلوی چشمم بیارم و حسشون کنم. آب همون آبه.... ماسه همون ماسه.... صدا همون صدا....اما پس چرا حسش زمین تا آسمون فرق میکنه؟ حتما چون ازش هیچ خاطره ای ندارم.

چشمهای آبیه مهربونت و وقتی اینجوری نگران میبینم همه وجودم میلرزه. از هیجان و از عشق. ای خدا که اگه چشمات اینهمه آبی و مهربون نبودن من هیچوقت انقدر عاشقت نمیشدم. وقتی اینجوری عین یه کودک معصوم حسودی میکنی و دو روزه که همش داری میگی که اصلا خوشت نمیاد که این مهمون داره از راه میاد دلم برات ضعف میره که اینهمه صافی. وقتی خودت و لوس میکنی و میخوای که بیشتر و بیشتر بهت توجه کنم تا مطمئن شی که کسی جات و نمیگیره فکر میکنم که چقدر بیشتر دوست داشتنی میشی. خودتم میدونی که هیچکس و توی این دنیا این اندازه دوست نداشتم اما نمیدونم این حس نا امنی از کجا به سراغت میاد گاهی. که خیلی شیرینتر و عزیزترت میکنه....


مثل اینکه تابستون بلاخره داره به اینجا میرسه. گرما و داغیش و حس میکنم. هم روی پوستم و هم ته ته دلم.......
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 15:11  | 

  1. تابستون دیگه به نیمه رسیده اما هنوز به اینجا نرسیده. این ابری ترین و خیس ترین و طوفانی ترین تابستونی بود که به همه عمرم دیدم.
  2. امروز بعد از مدتها از خونه بیرون آمدم و احساس کردم که دنیا تغییر کرده. البته بعد از چند دقیقه راه رفتن آنچنان دردی گریبانم و گرفت که ناله کنان برگشتم خونه.
  3. بعد از ده روز امروز آمدم سر کار. چه حس خوبیه. حس زنده بودن و مفید بودن و کار کردن و خسته شدن و حرف زدن با آدمها و ......
  4. یه مهمون عزیز تو راهه. دلم بی نهایت براش تنگ شده. به خصوص برای اینکه بیاد و سر به سرم بذاره و کل حالم و ببینه. قطعا تنها کسی که از پس زبونش بر نمیام!
  5. کسی قبل از عمل بهم نگفت که بعدش چه بلاهایی سرم میاد. ظاهرا بقیه عمرم و باید با یه سری دردها و حسهای عجیب و غریب طی کنم. دردهایی مثل دردهای قبل از هفته غیر ممکنها. خیلی عجیبه. انقدر از درون احساس سنگینی دارم و همه نقاط بدنم درد میکنه که انگار همین الان هفته غیر ممکنها قراره شروع بشه. دقیقا همون حالتها رو دارم. نمیدونم طبیعیه یا نه. دکترم و هفته دیگه میبینم و کلی حرف باهاش دارم. نمیدونم به خاطر درآوردن اون گلند دچار تغییرات هورمونی شدم یا اینکه دلیل دیگه ای داره!
  6. جلوی موهام و قبل از عملم کوتاه کردم و البته یه کم هم از قدش. اصلا به این چتری های توی صورتم عادت ندارم. جانی میگه خیلی بهت میاد. سنت و آورده پائینتر. البته این و با نارضایتی میگه. نمیدونم چرا انقدر از اینکه من جوونتر به نظر بیام احساس بدی داره. وقتی اون سه تا تار سفید و توی موهام میبینه یه ذوقی میکنه که دلم میخواد بکشمش!
  7. امروز نزدیک شهر ما مسابقه اتومبیل رانیه. جانی از مدتها پیش بلیطش و گرفته بود که با عزیز دردونش برن با هم. دختر وسطیه جانی که قیافش عین خودشه٫ عین پسر بچه ها میمونه. یعنی رفیق جانیه. هر جا که بخواد بره اونم سر جهازیه و بدو بدو دنبالش میره. دیشبم تند تند کوله پشتیش و بسته که نکنه صبح باباش جاش بذارتش (که امکان نداره اصلا چنین کاری و بکنه) خلاصه خانم فینگیلی امروز با بابای مهربونش رفتن دنبال تفریحات پسرونه خودشون! تمام روزم مانور هوایی بود اینجا و اون صداهای وحشتناک هواپیماها همه رو عاجز کرده بود. البته برای من که از بچگی با این صداها بزرگ شدم چیز خیلی عادیه اما این موجودات کم ظرفیت و حساس اینجا داشتن پرپر میزدن. همشونم مات و متحیر وایساده بودن و با دهنهای باز نگاه میکردن. منم کنار بابام وایساده بودم و داشتیم دوتایی غرغر میکردیم که اینها هیچ حرفه ای کار نمیکنن. من یادمه که وقتی مانورهای بابام و بقیه خلبانهای هم گردانیش و میدیدم مو به تنم سیخ میشد از بس که کاراشون ریسک داشت و نزدیک به هم بودن. اما اینها یکی شرق میره یکی غرب بعدم هم بیشتر از سه فروند بیشتر نیستن. در حالیکه مانورهایی که من تو ایران دیدم نزدیک ۱۵ فروند کیپ به کیپ هم میرن و آدم واقعا اون موقع دهنش باز میمونه.جانی هم که شدیدا از اینکه میدونه بابای من خلبانه به وجد میاد برام تکست داد که Air Show شروع شد و با بابات برین نگاه کنین. منم زودی براش نوشتم اینا که چیزی نیست باید بابای من و میدیدی تا ببینی مانور هوایی یعنی چی اونوقت هی من بیام بگم ایرانی ها بدن و فلانن و الن و بلن.....
  8. نمیدونم بنا به چه دلیلی اینها انقدر تو دادن آنتی بیوتیک خسیسن. اما بازم این بار بهم کم آنتی بیوتیک داد و باز تا تموم شد بخیه هام عفونت کرد!!! واقعا وقتی متوجهش شدم دیگه میخواستم گریه کنم. از دست خودم و این بیماری پر دردسر خسته شدم. واقعا کلافم. باز دوباره رفتم اورژانس و بعد از یکی دو ساعت معطلی یه دوره دیگه آنتی بیوتیک بهم دادن و از بس هم که توی این دو ماه گذشته آنتی بیوتیکهای قوی استفاده کردم تمام بدنم rash گرفته و تمام مدت از تو داغم و دلم آب و چیزهای خنکی میخواد. فکر کنم کبدم داره درب و داغون میشه!!! دیگه دارم به جایی میرسم که برم یه تابوت بخرم بخوابم توش راحت ترم چون ظاهرا ریز ریز داره کلکم کنده میشه...
  9. دارم لحظه شماری میکنم تا برم hancock و ببینم. خیلی دوسش دارم...
  10. دیگه حرفی برای گفتن ندارم فقط خواستم رندش کنم ده تا بشه!
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 20:1  |