این میل وحشتناک به داشتن یه بچه به شدت داره روزهام و مختل میکنه. به حدی این میل تو وجودم زیاد شده که همه فکر ها و تصمیم هام و داره تحت تاثیر خودش قرار میده. شاید تا حالا هیچوقت اینهمه یه موجود کوچولو رو نمیخواستم. میدونم بودن با مورچه بی تاثیر نیست. این بچه به حدی دوست داشتنیه که الان نبودش داره آزارم میده. شایدم دنبال یه عشق ناب میگردم که جایگزین جان کنم. و اون فقط میتونه یه کودک کوچیک باشه که باانگشتهای کوچیکش انگشتم و بگیره و برای همیشه من و عاشق خودش کنه. شاید نی نیه خواهرم بتونه همین عشق و توم به وجود بیاره. نمیدونم گیجم. و مثل آدمهای حیرون دارم دنبال یه چیزی میگردم که بهش عشق بورزم. اصلا زندگیه من بدون عشق ورزیدن معنی و مفهومی نداره.
توی چند روز گذشته که برگشتم خونه دارم همش با خودم گذشته رو مرور میکنم. احساس گناه میکنم. خیلی اشتباه های زیادی داشتم که خودم و به خاطرش به شدت سرزنش میکنم. خیلی کارها میتونستم بکنم که نکردم. شاید برگشتن این آدم آشنا به زندگیم و شنیدن درد و دلهاش من و وادار کرد که این روزهای گذشته رو یه مروری بکنم. از اینکه کسی تا این حد ازم دلگیره دارم آزار میبینم و برای بهتر شدن و ترمیمش هیچ کاری از دستم بر نمیاد. از اینکه من و به چشم یه زن خودخواه میبینه خیلی کلافم. تو ذهن خودم من اصلا آدم خودخواهی نیستم. اما وقتی موشکافی میکنم میبینم در مورد اون خیلی بودم. خیلی زیاد. همیشه مغرور و خودخواهانه برخورد کردم. حق داره که نتونه من و ببخشه. دوست ندارم کسی ازم ناراحت باشه. البته باید بگم آدمهایی که برام مهمن. شاید اینم یه جور خودخواهیه. نمیدونم. بارها و بارها از اینکه دلش و شکستم ازش عذر خواستم. اما خوب عذر خواهی هیج فایده ای نداره. مثل این میمونه که جان الان بخواد از من عذر بخواد و توقع داشته باشه که من همه اون دردها رو فراموش کنم. دوست دارم کاری کنم که همه چی تو ذهنش صاف و آروم شه. اما نمیدونم چه کار باید بکنم. از این راه دور و با اینهمه خشمی که تو وجودش ساختم!؟!!!!!
