تبليغاتX
.. هر کجا هستم باشم آسمان مال من است ..

.. هر کجا هستم باشم آسمان مال من است ..

یادداشتهای روزانه من

این میل وحشتناک به داشتن یه بچه به شدت داره روزهام و مختل میکنه. به حدی این میل تو وجودم زیاد شده که همه فکر ها و تصمیم هام و داره تحت تاثیر خودش قرار میده. شاید تا حالا هیچوقت اینهمه یه موجود کوچولو رو نمیخواستم. میدونم بودن با مورچه بی تاثیر نیست. این بچه به حدی دوست داشتنیه که الان نبودش داره آزارم میده. شایدم دنبال یه عشق ناب میگردم که جایگزین جان کنم. و اون فقط میتونه یه کودک کوچیک باشه که باانگشتهای کوچیکش انگشتم و بگیره و برای همیشه من و عاشق خودش کنه. شاید نی نیه خواهرم بتونه همین عشق و توم به وجود بیاره. نمیدونم گیجم. و مثل آدمهای حیرون دارم دنبال یه چیزی میگردم که بهش عشق بورزم. اصلا زندگیه من بدون عشق ورزیدن معنی و مفهومی نداره.

توی چند روز گذشته که برگشتم خونه دارم همش با خودم گذشته رو مرور میکنم. احساس گناه میکنم. خیلی اشتباه های زیادی داشتم که خودم و به خاطرش به شدت سرزنش میکنم. خیلی کارها میتونستم بکنم که نکردم. شاید برگشتن این آدم آشنا به زندگیم و شنیدن درد و دلهاش من و وادار کرد که این روزهای گذشته رو یه مروری بکنم. از اینکه کسی تا این حد ازم دلگیره دارم آزار میبینم و برای بهتر شدن و ترمیمش هیچ کاری از دستم بر نمیاد. از اینکه من و به چشم یه زن خودخواه میبینه خیلی کلافم. تو ذهن خودم من اصلا آدم خودخواهی نیستم. اما وقتی موشکافی میکنم میبینم در مورد اون خیلی بودم. خیلی زیاد. همیشه مغرور و خودخواهانه برخورد کردم. حق داره که نتونه من و ببخشه. دوست ندارم کسی ازم ناراحت باشه. البته باید بگم آدمهایی که برام مهمن. شاید اینم یه جور خودخواهیه. نمیدونم. بارها و بارها از اینکه دلش و شکستم ازش عذر خواستم. اما خوب عذر خواهی هیج فایده ای نداره. مثل این میمونه که جان الان بخواد از من عذر بخواد و توقع داشته باشه که من همه اون دردها رو فراموش کنم. دوست دارم کاری کنم که همه چی تو ذهنش صاف و آروم شه. اما نمیدونم چه کار باید بکنم. از این راه دور و با اینهمه خشمی که تو وجودش ساختم!؟!!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 15:22  | 

این روزا هر چی حس و حال عجیبه آمده سراغم. نمیدونم سرحالم. شادم. نیستم. فکر کنم که هنوز نصفم و تو سفر جا گذاشتم و کامل برنگشتم. برای دوستام دلتنگم. برای اون سه هفته زندگیه پر از هیجان. زندگیه کوچیک و آرومم دوست دارم. اما از وقتی که برگشتم حس میکنم که این یه جا موندن داره من و داغون میکنه. من همیشه آدم حرکت بودم. همیشه دلم میخواسته پر از ماجراباشم. پر از هیاهو و هیجان. این سکون طولانی مدت تو زندگیم باعث شد که اینهمه افسرده بشم. از وقتی برگشتم به فکر کارهای جدید افتادم. من اگر یه دوره اینجا بگذرونم با مدرکی که قبلا داشتم میتونم توی کالج برای دانشجو های خارجی درس بدم. این پیشنهاد استاد خودم بود وقتی دورم تموم شد. اما اون موقع حوصله نداشتم. از وقتی از مالزی برگشتم دیدم که اونجا چقدر به معلم زبان برای دانشجوهای خارجی احتیاج دارن و چقدر به معلمی که از انگلیس بیاد بیشتر پول میدن! حقوقی که برای یه معلم از انگلیس داده میشه ده برابره کسیه که توی خود مالزی زندگی کنه! این یه کم بی انصافیه. اما فکر کردم میتونم از این بی انصافی یه کم استفاده کنم. یا حتی کشورهای دیگه. اما به خاطر داشتن اونهمه آشنا و دوست و هوای گرمش ترجیح میدم اونجا باشم. دارم از فردا همه تلاشم و میذارم که ته و توی این ماجرا رو در بیارم و ببینم چقدر این دوره طول میکشه. ایده ال ترین شرایط برام اینه که بتونم فقط سالی یک ترم اونجا باشم. این ایده اله. کلا از کار کردن کنار ادمهای شرقی به شدت لذت میبرم. درس دادن به بچه های شرقی هم به مراتب دوست داشتنی تر از بچه های اروپاییه. اون وحشی گری ها و خشونتها توشون اصلا نیست. این یه تصمیم خیلی بزرگ توی زندگیمه. وبه شدت داره من و درگیر خودش میکنه و با همه وجود میخوام که این کار و بکنم. 

توی سن سی و دو سالگی به این نتیجه رسیدم که همه درسهایی که تا حالا خوندم نمیتونه برام یه زندگیه موفق و مهیجی درست کنه. باز مجبورم که برگردم سر کلاس و مدرسه. بازم باید درس بخونم. من تقریبا همه عمرم و مشغول درس خوندن بودم. نه اینکه فکر کنین خیلی هم درس خون بودما. اما همیشه مشغول به یاد گرفتن یه چیز تازه ای بودم. دارم به این  نتیجه میرسم که نکنه من فقط درس خوندنش و دوست دارم و وقتی به مرحله عمل میرسه دیگه از اون رشته ها خوشم نمیاد؟!؟! امیدوارم که اینجوری نباشه. بلاخره حتما یه راهی برای منم هست که بتونم باهاش پیشرفت کنم و خودم و از این رکود در بیارم. حتما راهی هست. شاید این سفر بهانه ای بود برای من تا این حس ها رو توی خودم دوباره زنده کنم. وقتی اینجوری میشم.. وقتی دلم چیزهای نو میخواد.. کارهای نو میخواد... تجربه های جدید میخواد میفهمم که خوبم. میفهمم که رها شدم و میتونم هر جا که میخوام برم. 

امروز 7 ماه و دو روزه که بهانه قشنگ زندگیم و از دست دادم. با همه وجود میخوام که خوب باشم. میخوام که بهانه های جدیدی برای زندگیم درست کنم. و جان رو مثل یه عشق شیرین و بی نظیر که هرگز جایگزینی نخواهد داشت برای همیشه گوشه قلبم نگه دارم و هر از گاهی با یاد لحظه های قشنگمون اون طعم گس خوشبختی که داشتیم و دوباره برای خودم مزه مزه کنم. گلی قشنگترین حرف دنیا رو بهم زد و همه آرامش دنیا رو بهم داد. گفت عشقی که تو به جان داری فقط با یه بچه ممکنه جایگزین بشه. هیچ مردی دیگه نمیتونه من و اینهمه عاشق خودش کنه. اما یه بچه میتونه عشقی و تو دلم به وجود بیاره که من و پر از خوشبختی کنه. موجودی که از خودم باشه! 

حتما روزهای پر از هیجان و شیرینی در انتظار همه ماست...


+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 14:11  |